تبليغاتX
محکــــــــــــــوم به تنهایــــی

محکــــــــــــــوم به تنهایــــی

دل نوشته های یه عاشق

منو تو میدانیم کز پی هر تقدیر حکمتی می آید .......

منو فرسایش دل .......

تو و تصمیم و مکان .......

ما و تقدیر زمان ........

چه شود آخر دلتنگیها ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 21:35  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

عشقی که زیر خط کمربند نباشد ...!

 

 

 

 

توقع زیادی نیست.....

 

خواستن امنیت آغوش تو...

 

و عشقی که.. زیر خط کمربند نباشد....

***

میدانی که تا چه اندازه از دود خاکستری سیگار بیزارم....

اما...

هرگز نفهمیدی چرا گاهی فقط پُکی به سیگار افروخته‌ی تو میزدم...

***

برای "تظاهر" به دلبستگی دیگر بهانه‌ای ندارم!

چقدر غریب و مبهم.....

چه حس مشکوکی !!!

من و او دیگر "ما" نیستیم... و من حتی دلتنگش نمی‌شوم

انگار تمام آن روزها کابوس شکنجه‌ای مزمن برای روح بی قرار و سر کش من بود

مثل پرنده‌ای فراری از قفس

احساس رهایی می‌کنم

***

این روزها دچار سر گیجه‌ام!

تلخ تر از تلخ!

زود می رنجم! انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم !!!

چه اعتراف بدی!

شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده!  دلم هوای سردی غربت دارد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 23:3  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

منتظرت بـــــــــــودم

من منتظرت شدم ولي در نزدي

بر زخم دلم گل معطر نزدي

گفتي كه اگر شود مي آيم اما

مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي....


هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم

تو گناهي نداري  مرگ بر من كه دوستت دارم ....

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 1:3  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

فراموش شدم....

من  سراپا  بغصم 

هیچ کس را فراموش نکردم اما ...

خود فراموش شدم 

ناله هایم تلخ است 

بغص تنهایی من را تو نخواهی فهمید

تو نخــــــــــــــــــــــــــــــــواهی فهمید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 9:20  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

آیا کسی هســـــــــــــــــــــــــــــت ؟؟؟؟؟

آیاکسی هست که دراین جهان بیکران مرایادکند؟

آیاکسی هست که مرادوست داشته باشد؟

آیاکسی هست که ازمن دلخورباشد؟

آیاکسی هست که ازمن عصبانی باشد وبخواهدمن بمیرم؟

آیاکسی هست که من ستاره آسمان خاطرش باشم؟

آیاکسی هست که مرادوست داشته باشد؟

آیاکسی هست که قبل خواب لختی بمن بیندیشد؟

هیچ نمیدانم .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:58  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

رویا بـــــــــــــــــــــــــه رویا

چند تار موی سیاه را

از میان موهای سپیدم میکندم !

پای این عشق جوانی ام ....

فدای یک تار موی سیاهت شد !!!!!

 

تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان کوچه به کوچه

رویا به رویا

هر جایی که مینگرم با منی

اما  ......

دلم برایت تنگ میشود  !!!!!

 

روی صندلی راحت ات

کتابم را میخوانی و

به خاطرات نداشته مان سر گرمی

نه من میشناسمت نه تو مرا  ......

برای همین به عشق مان پای بندی  !!!!!

 

دست روی دلم مگذار !!

منی که سالها برایت عاشقانه نوشتم

منی که صادقانه نوشتم

منی که ......

دست روی دلم مگذار

 

پاکت نامه را

خالی بفرست !!

کلمات احساست را محدود میکند !!!!!

 

 این آخرین شمعی است که آب میشود

پای این شعر ناتمام !!!!

و من قطره قطره میسوزم

تا تو آرام شوی آرام ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:25  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

اینجا دیگه آخر راست _ پای تو موندن اشتباست


تو هم یکی مثله همه _ تو کجا ، عاشقی کجا


چی فکر می کردیم و چی شد _ عاشقی هرکی هرکی شد


بس که دروغ بود تو چشات _ آینه کج و کوله می شد


حیف و من و اون همه عشق _ اون همه باور و یقین


خیال می کردم ، عاشقی _ سادگی من ببین


کاش میدونستم که دلت _ فقط یه بازیچه می خواد


برام از عاشقی نگو _ تمومه هرچی بین ماست


گفتی خراب هم بشیم _ گفتی که همسفر بشیم


گفتی تو عشق بیشتر از این _ کمتر از این کمتر بشیم


گفتی ولی پا نبودی _ آدم این راه نبودی


ادعا پشت ادعا _ مال این حرفا نبودی


باید برم باید برم _ برم ازت دل بکنم


برم ودورشم از چشات تا خودم پیدا کنم_ برم و دورشم از چشات تا خودم پیدا کنم 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:2  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

تــــــــــــــولدت مبـــــــــارک

ای زیبا ترین ترانه هستی

بدان که شب میلادت

برایم ارمغان خوبی ها و زیبا یی هاست

پس ای سرکرده ی خوبی ها 

میلادت مبارک

 

عکس های جالب,عکس,عکس خنده دار,عجایب,عکس های عجیب,اتفاق عجیب,کارت پستال,خنده دار,عکس,تصاویر واقعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

تنها یک لحظه بود .....

 

تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم ....

درس خواندیم شیطنت کردیم و عاشق شدیم ....

و سپس هر یک با کوله باری از آرزو و خاطره .....

                                             در ابری محو شدیم ....

و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد .....

                                 که طول پل را بپیماییم .....

               و از یکدیگر یاد کنیم و بس

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

روزهای خوب زندگیم دارن بر میگردن ...

سلام دوستای گلم 

خوبید ؟ من که این روزا خیلی خوبم شاید از دعا هایی باشه که بهترین و نزدیکترین دوستام برام کردند

از همتون ممنونم

کاش دیگه خدا هیچ وقت این روزای خوبو ازمون نگیره کاش همیشه در کنار هم باشیم

نمیدونم میتونید احساس الان منو درک کنید یا نه ؟

تا حالا که کسی نتونسته منو اون جور که میخوام بفهمه به جز ...

خدا جوووووووووووووووووووون ممنونم  یه دنیا ازت ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:18  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

گفتی ....

گفتی برو گفتم به چشم این بود کلام آخرین

گفتی خدا حافظه تو گفتم همین؟ گفتی همین

گریه نکردم پیش تو با اینکه پرپر میزدم

با خون دل از پیش تو رفتمو باز نیومدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:45  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

دوباره دلم گرفته .....

                     دلم گرفته لز آدم هایی که میگن دوستت دارم ...

اما معنیشو نمی دونن از آدم هایی که میخوان مال اونا باشی ...

                                               اما خودشون مال تو نیستن ...

                                       از اونایی که زیر بارون برات میمیرن ...

                                            و وقتی که آفتاب میشه همه چیز ...

                                                                                        یادشون میره  ... 

 

 

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 16:25  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

خدایا ...

خدايا گر چه كفر است اين

       ولي يك شب از اين شبها 

                     .فقط يك لحظه -

                                 يك لحظه -

                             خودت را جاي من بگذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:52  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

روز می نالد ...

و جغد ...

درون دشت پر از کابوس های شومم ...

می خواند ...

هوو هوو ...

آه ...

بعد از مدت ها باز به سوی من آمد ...

او که در من بود دیگر نیست نیست...

و من خوشحالم از نبودنش...

و می خواهم که دیگر نباشد...

برای همیشه ....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 15:20  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

رمز انسان بودن

گشاده دست باش ،جاری باش ،کمک کن مثل( رود)

با شفقت  مهربان باش مثل (خورشید)

اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان مثل (شب)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش مثل(مرگ)

متواضع باش و کبر نداشته باش مثل(خاک)

بخشش عفو داشته باش مثل (دریا)

اگر خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش مثل( آینه)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:35  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

مهم ...

 

مهم تو هستي...

Unfortunately u don’t know؟!

خودت خبر نداري عزيزم!

اصلا خبر نداري!

يعني فرصت نداشتي كه خبردار شوي.

آن قدر خودت را در فضاي بدون من

غرق كردي كه ديگر فرصت نشد خبرت كنم!

Its not my fault!

بهتر است اين بي خبري را گردن هيچ كس نيندازيم

زندگي ست ديگر!كاريش نمي شود كرد.

يعني...يعني مي شود مي شود كاريش كرد اماتونخواستي...

تو نخواستي خورشيد به روزگارمان حسادت كند!

تو نخواستي دلم برايت تنگ شود هرروز!!

مطمئن باش از امروز تا هميشه:

It’s a long way from me to you!!

من دوست دارم پرواز كنم در اين روزهاي قحطي بال!

دراين روزهايي كه انسانها،حتي خيال

پرواز با دست هايشان را با خنده هاي

عصبي،فراري مي دهند!

من دوست دارم پرواز كنم در

تيك تاك هاي خوش طعم!

چه دنيا بخواهد چه نخواهد،

چه تو بخواهي،چه نخواهي،

من دارم به سمت واقعيت!به

سمت...

A few days ago…I had an email from my pen pal.

در جواب سطر به سطر نوشته هايم نوشته بود:

مهم تو هستي...!

كافي ست لبخندي باشد تا با آن دنياي

درون و بيرونت را به رنگي كه مي خواهي

دربياوري

وتنها با همان يك لبخند سرزمين

آرزوهايت را بسازي...!

I agree with these beautiful sentences!

اين جمله ها مرابردند تا سطرهاي اراده!

تا سطرهاي لبخندهاي بي اراده!!!

By the way

خبر نداري كه رها شده ام از قفس 

وابستگي به...بگذريم!

Thank you my best friend…my pen pal!?  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 21:3  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من ، بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید

که دروغی تو ، دروغ

که فریبی تو ، فریب

قاصدک هان ، ولی . . . آخر . . . ای وای

راستی آیا رفتی با باد ؟

با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:44  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

قلب من شکستنی است...

 
 
خدایا میتوان با یک زیر انداز ساده زیر سقف آسمان خوابید و دغدغه نداشت.

میتوان شب به شب با نان خالی عشق ساخت و غمی به دل راه نداد.

میتوان لبخندها را غنیمت شمرد و فقط در خلوت اشک ریخت.

میتوان بی هیچ غصه ای نفس کشید و دلشوره ای نداشت.

خدایا سوزش سرما هم بی معنا میشود اگر وجود آدم را از

عشق و صفا گرم کنی.

میتوان یاسی چید و میتوان آن را به دیگران هدیه داد.

و دلها را با کینه غریبه ساخت و بذر مهربانی پاشید.

میتوان اگر تو بخواهی...اگر تو کمک کنی...

خدایا ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار.

بشنو و به من بگو که پنجره های زندگی از کدامین سو

به روی من گشوده شد که من در طول عمر کوتاهم

هرگز طلوع و غروب خورشید را ندیدم.

خدایا بسته دلی برایت میفرستم وقتی ان را باز میکنی

مواظب باش چون قلب من شکستنی است...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:59  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

 

يكي تنها

يكي مغموم و خاموش

نگاه خسته اش بر آسمان كرد

براي خوشبختي آن نازنينش

خداوندا دعا از اعماق جان كرد

گلش آن نوگلش آن  نازينش

همان رعنا نگارش . انگبينش

به سان بلبلي مست از نگاري

به سان تنها نگار سرزميني

به مي سرمست  و از غمهاي او دور

كمي خنديد و از دوريش مسرور

 ولي تنها فقط افسوس مي خورد

ولي تنها همان تنها ترين بود

ولي تنها هنوزم عاشقش بود

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:37  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

خدا.....

 

...خدا به سارا کوچولو یه برادر هدیه داد خیلی خیلی هم دوسش داشت

اون همیشه آرزو داشت حتی اگه یه ساعتم که شده با برادرش تنها باشه

 اما پدر و مادرش قبول نمیکردن چون فکر میکردن سارا حس حسادتی داره

 و ممکنه یه بلایی سر برادرش بیاره یه روز بعد از اصرار های سارا پدر و مادرش

 اجازه دادن که اون با دادادش تنها باشه سارا کوچولو آهسته رفت و با لحنی

پر از بغض تو گوش برادرش گفت :

بهم بگو خدا چه شکلیه من هرچی بزرگتر میشم یادم میره...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:45  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

 
 
مدتی بود دل ماه گرفته بود.هرشب به پشت پنجره می اومد واسه دیدن تنها کسی که واسه اولین بار پا
 
 توی سیارش گذاشته بود.ولی یک بار هم موفق نشد اونو ببینه.هنگام سحر بدجوری قلبش شروع به
 
تپیدن میکرد.چون باید تا غروب فردامنتظر می موند.تا بتونه دوباره به پشت پنجره برگرده و واسه یکبار
 
دیگه هم که شده روی اون کسی رو که ماهتر از خودش بود رو ببینه....

چند سالی میگذره ولی هنوز میاد و میره و هر شب به امید دیدن اون کسی که حتی از نگاه ماه

بی خبره و هیچ توجهی به دل عاشقش نمی کنه....

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 0:31  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

بی خیال.....

 

هنوز به ياد غربتت هزار تا شعر تو دلمه

اما نمي خوام بگمش جاشون فقط تو قلبمه                                                                                

فكر مي كني كه اين روزا، چرا شدم يه بي خیال                                                                           

آخه مي خوام غم تو رو ، رنگ بزنم، رنگ محال                                                                    

ميخوام ديگه بزرگ بشم از بچگي دست بكشم                   

مي خوام چشامو باز كنم به روياهام خط بكشم                                                                        

دلم مي خواد داد بزنم غصه رو از ياد ببرم  

وقتي مي پرسن عاشقي؟ بگم نه من مسافرم

مسافر شهر غريب، شهري كه اسمي نداره 

اونجا بشم غرق سكوت، جايي كه دل كم نياره

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:9  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

دارم فراموشت می کنم......

 

 

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

                   من می توانم می شود ، آرام تلقین می کنم

                                

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم

                    با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

 

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم

                    شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

 

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود

                    فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

 

من میپذ یرم رفته ای و برنمی گردی همین

                    خود را برای درک این صد بار تحسین می کنم

 

از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود

                    وقتی عروسی می کند ، آن می کنم این می کنم

 

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور

                     با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

 

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است

                    از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

 

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت

                    حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

 

نه اسب، نه باران، نه مرد، تنهایم و این دايمی ست

                     اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

 

یا می برم، یا باز هم نقش شکستی تلخ را

                     در خاطرات سرخ خود با رنج آذین می کنم

 

حالا نه تو مال منی ، نه خواستی سهمت شوم

                     این مشکل من بود و هست درعشق گلچین می کنم

 

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست

                    این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم

 

     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:27  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

خداحافظ .....

 

خداحافظ چشم های خیس بی قرار

خداحافظ انتظارهای سبز کنار صندلی های خالی قرار

خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه

سکوت ٬ نگاه ٬ انتظار

خداحافظ اشک های بی دلیل انتظار

تنها آمدم و تنها تر می روم

به امید سلام اما باز هم خداحافظ

خداحافظ تا یاد بگیری حرمت سلام و دیدار بیش از این حرفاست

تا یاد بگیری رسم عاشق کشی همین نیست

خداحافظ مردمک های لرزان بی حادثه

چشم های باران زده از فراموشی

حالا دیگر تنها تومانده ای  و تمام نبودن من

حالا راحت باش

تو دیگر همه را داری جز من

و من هیچ کس را که ندارم هیچ تو را هم ندارم

خداحافظ مگولی............بی معرفت هیچ وقت نمی بخشمت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:50  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

دل من....

 

 

دل من از تبار دیوار های کاهگلی است

ســـــــــاده می افتد

                         ســـــــاده می شکند

                                                  ســــــــــاده می میرد

   دل من تنهـــــــــا سخت می گرید ...

 

                                                       

 

    

                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:49  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

تو بی نهایت شبی....

 

 

تو بی نهایت شبی

 

       وقتی نگات می خندید

 

                چشمای خیره ی من

 

                        اندوهتو نمی دید...

 

                     چراغریبه بودم

 

               باغربت نگاهت

 

          تصویرموندیدم

 

    توچشم بی گناهت

 

کاشکی برای قلبت

     

      یه آسمون می ساختم

 

                   روح بزرگ تو رو

 

                         چرانمی شناختم؟؟!

 

                               آینه گریه می کرد

 

                        وقتی توروشکستم

 

                   ستاره پشت دربود

 

            وقتی درهاروبستم

 

      توبودی وسکوت و

 

           غروب سردپائیز

 

                     باغچه روزیروروکرد

 

                                برگای زردپائیز

 

                          حالا من غریبه

 

                    دنبال تومی گردم

 

              با قلب آسمونی

 

          کمک کن تا

 

                  

   برگردم...

               

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:0  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

انتظار تلخ....

 
 
 
کسی را دوست دارم که ماه هاست از پیشم رفته

اما من باور نکردم

در ته مانده ذهنم کسی را پنهان کرده ام

        که هیچگاه دوستم نداشت  

                         هیچگاه لبخندی واقعی

                                                حتی قطره ای اشک

                                                                   یا شاید لحظه ای انتظار

                                                                                          برایم نداشت

برای چه هنوز دوستش دارم نمی دانم          ولی هنوز

ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون خاطرات بودنش رو میبینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:39  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

تــــــــــــــــــو........

 

 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

 

آنکه بیناست مرا یاد تو می اندازد

 

تو که نزدیک تر از من به منی میدانی

 

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 

هر زمان نغمه ی عشقیست که من میشنوم

 

از تو گویاست مرا یاد تو می اندازد

 

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

 

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

 

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:40  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

اگر روزی نتونستی....

 

اگر روزی رسید که دیگر نتوانستی بغض کنی و یک دل سیر اشک بریزی . 

 اگر روزی رسید که دیگر نتوانستی خود را به طبیعت بسپاری و به آغوش سبزه ها بروی .      

 اگر روزی رسید که نتوانستی زیر نور ماه بنشینی ودرسکوت شب به آرامشی جاودانه برسی

 

     کسی هست که دستان سرد و خسته ات را در دست بگیرد و پناهت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:32  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  | 

تقدیم به تو........

 

    

میگن دستای ناز تو مهمون دستای دیگست

یه شب تو دستای منه فردا ولی جای دیگست

 میگن تو راست نگفتی که تا آخرش مال منی

چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگست

 این ور و اون ور شنیدم تازگیا زیاد میری

همیشه با من نمیای با هر کی پیش بیاد میری

 نمی گی که اینجا یکی روز و شبش به فکرته

آروم و بی صدا هر جا دلت می خواد میری

 با من غریبی میکنی هر چی میگم نمیدونی

حس میکنم خسته شدی میخوای منو برنجونی

 دلم گواهی می ده تو , دنبال یه بهونه ای

همش دلت میخواد بری , میگم بمون نمی مونی

 تو طول راهت نکنه قلبتو دادی به کسی

اون کیه که به جای من شبا براش دلواپسی

 تو اهل اون بالاهایی اون آسمونای بلند

گفتی  فقط بین همه با من یکی هم نفسی

 چند شبه دیوونه شدم نمیشه باور بکنم

با کابوس نداشتنت زندگیمو سر بکنم

 یعنی دروغ که تو رو این روزا دیدن با کسی

یا خواستی امتحان کنی عاشقیمو یواشکی

 حق با دل من بوده یا چشم و نگاهای همه ؟

باز خودمو گول میزنم با قصه های الکی

 دلم داره میگه نگاش مثه گذشته نیست

نه اون کسی که خودشو برای تو میکشته نیست

 قصه ی عشقم اولا  قصه ی یه فرشته بود

همون دل منو شکست حالا دیگه فرشته نیست

 فرشته دل نمیشکنه اهل بهشته با وفاس

خیانت شکستنم فقط مال ما آدماست

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:7  توسط لیلـــــــــــی آتیش پاره  |